تبليغاتX
نجوای دل


نجوای دل








بنام خدا

سلام دوستای خوبم

امیدوارم سر حال و سلامت باشید

 

راستش توی آپ این دفعه می خوام یه داستانی بنویسم که خیلی وقت

 

پیش توی یه وبلاگی خوندم . متاسفانه یادم نیست که کجا خوندمش

 

 وگرنه حتماً با ذکر منبع می نوشتم

 

به هر حال داستان قشنگیه نمی دونم قبلاً خوندینش یا نه ...

 

فکر کنم حتی ارزش دوباره خوندن رو هم داشته باشه...

 

" روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین

 

 قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند . قلب

 

او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای به آن وارد نشده بود . پس همه

 

تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون

 

دیده اند .

 

مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود

 

 پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب

 

 تو به زیبلیی قلب من نیست ...

 

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با

 

قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود...

 

قسمت هایی از قلب او برداشته شده بود و تکه هایی جایگزین آنها

 

شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی

 

دندانه دندانه در قلب او دیده میشد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود

 

 داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.

 

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد

 

چطور ادعا می کند که قل زیباتری دارد ؟؟؟؟؟

 

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی

 

می کنی ! قلبت را با قلب من مقایسه کن ، قلب تو تنها مشتی زخم و

 

 خراش و بریدگی است ...

 

پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز

 

قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم ...

 

می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانیست که من عشقم را به او داده ام .

 

 من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام .

 

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی

 

بخشیده شده قرار داده ام اما چون این دو عین هم نبودند ، گوشه هایی

 

 دندانه دندانه بر قلبم دارم که برام عزیزند چرا که یاد آور عشق میان دو

 

انسان است .

 

بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی

 

 از قلب خود را به من نداده اند اینها همین شیار های عمیق هستند ...

 

گرچه دردآورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام .

 

امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای

 

که من در انتظارش بودم پر کنند ... "

 

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

التماس دعا

 

دست علی یارتون                       خدا نگهدارتون 

 

پشت و پناهتون باشه                 خدای خوب و مهربون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 22:16  توسط عاطفه  | 


به نام خدای بخشنده و مهربون

 

سلام دوستای خوبم

 

حالتون خوبه ؟؟؟؟؟؟

 

امیدوارم سال 86 تا امروز سال خوبی براتون بوده باشه و بعد از این قشنگ تر

 

 هم بشه ...

 

راستش این دفعه اومدم تا ماجرای مسافرتمون رو براتون بگم :

 

قرار بود 28 اسفند ماه به قصد اصفهان مسافرتمون رو شروع کنیم . همه ی

 

وسایل هامونو جمع کرده بودیم که یه دفعه یه مهمون برامون رسید ...

 

اولش کلی خورد تو ذوقمون اما خوب با اونا هم بهمون خوش می گذشت

 

قرار شد روز اول فروردین راه بیفتیم ...

 

خلاصه چهارشنبه بعد از ظهر بود که راه افتادیم به طرف اصفهان ...

 

 

من دل تو دلم نبود آخه قرار بود 3 فروردین بریم شیراز و من اونجا

 

می تونستم افروز رو ببینم . اصلاً نفهمیدم که اون 2 روز توی اصفهان چه

 

 جوری گذشت فقط می دونم که برای همه ی فامیل گفتم که قراره توی

 

شیراز برای اولین بار افروز رو ببینم ...

 

3 فروردین ساعت 11 صبح راه افتادیم به سمت شیراز توی این 6 ساعت که

 

تو راه بودیم نه من بی کار بودم نه افروز اینقدر هیجان داشتیم که غیر از

 

 اس ام اس زدن نمی تونستیم کار دیگه ای بکنیم!!!!!!!!

 

طفلی افروز اون جور که می گفت شب تا صبح نخوابیده بود ( اینم از خیر

 

 من برای دوستام !!!)

 

خلاصه ساعت 6 رسیدیم شیراز اما چون هوا تاریک شده بود و شهر هم

 

خییییییییلی شلوغ بود و یک ساعتی طول می کشیدتا افروز از خونشون

 

تا هتل ما بیاد 3 فروردین یعنی جمعه نتونستیم همدیگه رو بینیم ...

 

شنبه صبح قرار شد بریم حافظیه با افروز هم همونجا قرار گذاشتیم ...

 

وقتی دیدمش اصلاً باورم نمی شد که خودش باشه در حالی که کلی حرف برای

 

 گفتن داشتم انگار هیچ حرفی نداشتم ...

 

راستی افروز با مامان مهربونش اومده بود خیییییییییییلی ماه بودن

 

( هم افروز عزیزم هم مامان خوبش)

 

خلاصه کلی با هم حرف زدیم بعدش رفتیم به آرامگاه سعدی و اونجا عکس

 

انداختیم ...

 

یه3-2 ساعتی باهم بودیم اما اینقدر زود گذشت که اصلاً نفهمیدم ...

 

یکشنبه بعد از ظهر هم با هم رفتیم شهربازی و کلی بهمون خوش گذشت .

 

اکثر جاهای دیدنی شیراز رو هم دیدیم که عکس بعی هاشو می ذارم .

 

 

آرامگاه سعدی...

 

 

بخشی از ارگ کریم خان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۶فروردین بود که دوباره برگشتیم اصفهان و فامیلا گفتن خیلی کم اینجا

 

موندین !!!

 

چند روزی هم اصفهان بودیم و مهمونی و گردش و ...

 

10 فروردین برگشتیم ، یازدهم خونه بودیم و 12 و 13 و 14 رو هم طارم بودیم .

 

جای همتون خالی بود

 

به من که خییییییییییلی خوش گذشت امیدوارم به شما هم خوش گذشته

 

 باشه ...

 

راستی پای سفره ی هفت سین ، لحظه ی تحویل سال نو برای همتون دعا کردم

 

 

دست علی یارتون               خدا نگهدارتون

 

پشت و پناهتون باشه        خدای خوب و مهربون

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 20:46  توسط عاطفه  | 


سلام دوستای خوبم من تازه از سفر برگشتم

انشاالله سر فرصت یه آپ قشنگ می کنم

سال نوتون مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 12:1  توسط عاطفه  |