بنام خدا
یک سال دیگه گذشت و دوباره پاییز از راه رسید پاییز اومد
و با حضورش دومین سال نبودت را حس کردم...
بازم توی این روزا یاد دو سال پیش افتادم یاد روزای پر از
غصه ...
خوب می دونم کسی هست که توی این غروب پاییزی
بیشتر از هر غروب دیگه دلش می گیره ...
خوب می دونم توی این غروب یاد خیلی چیزا می افته ...
یاد یه امتحان سخت ، یاد روزهای پر از غم ، یاد روزهایی که
هیچ آغوشی به جز آغوش خدا پناه اشکهاش نبود....
یاد اشکهای پنهانی که آروم و بی صدا رو گونه های
مهربونش می غلتیدن ...
یاد دستای لرزونی که شب و روز ، گاه و بی گاه رو به
آسمون بلند می شدن ...
یاد تختی که تو این غروب دیگه پذیرای گل نازنین و
مهربونش نبود ...
عمو می دونم با تسلیت یا با هر چیز دیگه ای دل
مهربونتون آروم نمی گیره ...
می دونم شونه های من خیلی کوچیکه برای اینکه تکیه گاه
دل مهربون و غم سنگینتون باشه اما اینو بدون وقتی
آسمون دلت ابری و آسمون نگاهت بارونی باشه منم
غصه دار می شم
دلم می خواد منم شریک غمت باشم همون طور که
شریک شادی ها و خنده ها ی قشنگت هستم ...
خودت بهم آموختی تکیه گاه بودن رو ، می دونم ، شاید
خوب یاد نگرفته باشم اما دلم می خواد بدونی این غروب
برای من هم غم انگیز ترین غروب پاییز باقی می مونه.

می دانم هیچ غم و اندوهی دل بزرگت را در هم نمی شکند
و هیچ اتفاقی هر چند دل خراش و اندوهناک باشد امیدت را
نا امید نمی کند...
چون می دانی او که مهربان تر از همه ی بنده های خاکی و
زمینیست تو را نظاره می کند ، می دانی که او سخن دلت
را می شنود و این برایت کافیست...




+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 14:19 توسط عاطفه
|