تبليغاتX
نجوای دل


نجوای دل








به نام خدای بخشنده و مهربون

سلام دوستای خوبم

راستش این دفعه می خوام در مورد موضوعی بگم که خیلی

 وقته می خوام در موردش بنویسم اما خوب تا حالا طول کشیده

یه مدتیه که احساس می کنم مطالب یه سری از وبلاگا مثل هم شده !!!!

قبلاً این جوری نبود هر وبلاگی رنگ و بوی خاص خودش رو داشت یه جوری که وقتی می رفتم توی وبلاگ از این رنگ و بو می فهمیدم این نوشته ها مال کیه اما حالا این جوری نیست بعضی ها این قدر مثل هم می نویسن که برای شناختنشون حتماً باید پایین مطلبشون رو نگاه کنم و اسمشونو بخونم...

می دونم اکثر شما دوستای خوبم طرفدارای عمو پورنگ هستید و همتون می خواین با نوشته هاتون بهش بگین چقدر دوسش دارین منم عمو رو دوست دارم...

اما فکر کنم اگه شیوه ی بیانتون متفاوت باشه جالب تر و جذاب تر میشه...

البته این فقط نظر شخصیه منه و چون همتونو دوست دارم اینو گفتم

نظر شما چیه؟؟؟؟؟

نمی خواستم برنجونمتون...

ببخشید اگه این اتفاق افتاد ...

راستی یه مدتی به خاطر امتحانام نمی تونم بیام اینترنت ببخشید اگه نمی تونم بهتون سر بزنم...

خواهش می کنم وبلاگمو تنها نذارین

وقتی برگشتم حتماً جبران می کنم

 راستی دوستای خوبم آقا ساسان خواستن ازتون بخوام به وبلاگشون سر بزنید مثل اینکه قراره بترکونن

یه وقت فراموش نکنین که از دستتون می ره ها

اینم آدرس:

http://www.holm.blogfa.com/

 

دست علی یارتون         خدا نگهدارتون

پشت و پناهتون باشه      خدای خوب و مهربون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 21:17  توسط عاطفه  | 


یک نفر آمد که مهرش بر دل و جانم نشست
از حضورش لرزشی شیرین بر اندامم نشست


با ورودش غم ز قلب خسته ی من پر کشید
 از شادی ، شرابی کهنه را بر سر کشید ...


آن غریبه اشک حسرت را ز چشمانم زدود
عاشقانه آه غم را او ز لبهایم ربود


آن غریبه چون نسیمی مهربان بر من وزید
بر من و بر لاله های این دل پر غم وزید

او زمانی عشق را در قلب من آغاز کرد
فصل وصل دفتر دلداگی را باز کرد

با نگاهش جان بی جانم ز جانش جان گرفت
خانه ی ویران دل با یاد او سامان گرفت

من بصحرای دلش مجنون صِفت لیلی شدم
از غمش با صد عطش باریدم و سیلی شدم

او من غربت نشین را بر سر کویش نشاند
من همه تن او شدم از من دگر چیزی نماند

مشق عشق هر شبم نام خوش دلدا ر بود
ذکر تسبیح لبم در هر نفس ای یار بود


در تب دیدار او هر لحظه خاکستر شدم
در هوای دیدنش بیمار در بستر شدم

رفت آخر او زکویم در خزانی بی بهار
در غروبی گم شده در اوج عشق وانتظار


در دم آخر گل نشکفته را بوئید و رفت
من ندانستم چرا عکس مرا بوسید و رفت

در نبودش کوی آباد دلم ویرانه شد
خانه ی دل از غم هجران او غمخانه شد

تا که رفت او از دلم احساس مرد
بید مجنون و اقاقی مرد و آخر یاس مرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 16:28  توسط عاطفه  |