تبليغاتX
نجوای دل


نجوای دل








بنام خدای خوبی و مهربونی

سلام دوستای خوبم

باز محرم اومد و دل های هممون سیاه پوش حسین فاطمه (ع) شد ...

راستش اصلاً نمی دونم در وصف این روزها و این ایثار بزرگ چی باید بنویسم ...

اونم برای کسایی که می دونم این چیزا رو خیلی بهتر از من می دونن و درک می کنن ...

یه شعر خوندم که دلمو لرزوند

دلم نیومد برای شما ننویسمش ...

امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

 

                            امام حسین (ع)

مامان یه روز گریه میکرد خیلی غریب و بی صدا

رو گونه هاش جاری میشد زلال قطره بارونا

اشکای دونه دونه اش رو پیرهن سیاش می ریخت

نمیدونی چه بارونی از گوشه ی چشاش می ریخت

پیش خودم گفتم خدا درد مامان من چیه؟

اون که مامان گریونشه کاشکی میدونستم کیه؟

هر سال این موقع که میشه مامان سیاه تن میکنه

یه شال مشکی قشنگ هم گردن من میکنه

گفتم مامان میشه بگی این گریه ها برا چیه؟

راز اون پیرهن تو و شال سیاه من چیه؟

گفت که زیر این آسمون یه روز گرم و بی امون

افتاد به جون غنچه ها باد بی انصاف خزون

گلا رو چید و بعدشم به پر پر گلا نشست

با سنگ کینه و جفا پیشونی ماهو شکست

سیلی کینه صورت گلا رو ارغوونی کرد

دست حریص فاجعه گوش بهار رو خونی کرد

کنار یه رود زلال یه قرص ماه کامله

کنج چشای نرگسش بسته هزار و یک دله

عمه میگه گریه نکن غنچه یاس ناز من

برای تو آب میاره الان داداش عباس من

مامان اینا رو که میگفت گریه میکرد چه بی امون

یه دست به صورت میزد و دست دیگه با آسمون

گذشت روزای بچگی اما محرم که میاد

این دل پر غصه من هوای بچگی میخواد

هرسال محرم که میشه گریه هامون گل میکنه

تو ذهنمون یه غنچه باز درد و تحمل میکنه

اون روزا مادرم میگفت یادت بمونه همیشه

حسین همون چراغه که هیچ روز خاموش نمیشه

 

 

توی این شبها و روزهای عزیزم منو از دعای خیرتون فراموش نکنید دوستای خوبم

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 11:23  توسط عاطفه  |